سفرنامه آمریکا قسمت7 - Irvine

خرید بک لینک

ارواین یک شهر در جنوب لس آنجلس در ایالت کالیفرنیا قرار دارد .و ما قصد داشتیم برای دیدن اقواممون یک سری هم به اونجا بریم ، با توجه به شلوغی و ترافیک ترجیح دادیم که بلیط قطار بگیریم و این مسیر رو که در رفت حدود 1:15 و در برگشت حدود 1:45 بود را با قطار رفتیم . مسیر رفت کمتر طول کشید چون بعضی از ایستگاهها رو نگه نمی داشت اما تو برگشت قطار تو همه ایستگاهها توقف داشت .

داییم حدود ساعت 1 ما رو تو ایستگاه قطار پیاده کرد و رفت و من موندم و ه دو چشم و دو تا دخترا . چون مامانم هم پیش داییم مونده بود و ما رو همراهی نکرده بود .با یک سوال از خانمی که اونجا بود فهمیدیم که باید پله ها رو بریم پایین و کنار ریل روی صندلی نشستیم و منتظر شدیم. ما تو واگن معمولی بودیم اگه واگن وی آی پی انتخاب کرده بودیم یکمی گرونتر بود اما پذیرایی داشت و اینترنت . اما دیگه یکی دو ساعت مسیری نبود که پذیرایی احتیاج داشته باشه . خلاصه قطار رسید از روی شماره قطار تشخیص دادیم که قطار خودمونه و سوار شدیم و روی اولین سری صندلی های خالی نشستیم چون شماره صندلی نداشتیم . اما بعدا فهمیدیم که این صندلی ها مخصوص معلولین بوده که انقدر جلوش باز بوده و راحت بوده ، اما مشکلی هم پیش نیومد و معلولی هم خدارو شکر سوار نشد که بخواهیم جامون رو عوض کنیم . قطار راحت بود و اول و آخر هر واگن جایی برای چمدون اختصاص داده بودند و منظره هم که تقریبا تا نزدیکی های مقصد همه کنار اقیانوس بود و عالی بود . خیلی زود به ایستگاه ارواین رسیدیم و چمدونمون رو برداشتیم و پیاده شدیم . اونجا علیرضای عزیز که از بستگان نزدیک ه دو چشم بود منتظرمون بود . بعد خوش و بش و چاق سلامتی اولیه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت منزلشون . مسیر ایستگاه تا منزلشون نیم ساعت راه بود که با حرف زدن زودی گذشت و رسیدیم و غرق در محبت و پذیرایی این خانواده بزرگ و دوست داشتنی شدیم .خانواده اشون از یک زن و شوهر مهربون و سه فرزندشون تشکیل شده که حالا هرکدوم ازدواج کردند و صاحب دو تا بچه هستند که از 10 ساله شروع می شدند تا کو چکترینشون که دوساله بود و این وسط یک سگ بزرگ و سفیدی هم داشتند که همبازی بچه ها بود و دیگه می تونید تصور کنید که بچه ها چقدر خوشحال بودند از این همه همبازی و چقدر بهشون خوش گذشته . واقعا اون شب خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از خوردن شام و دسر و کلی حرف و صحبت و خاطره ، بالاخره خوابیدیم . صبح فرداش از اونجاییکه وسط هفته بود اوناییکه باید سرکار می بودند رفتند سرکار اما 4 عضو این خانواده دوست داشتنی برنامه اشون رو طوری تنظیم کرده بودند که با ما باشند و با هم بریم شهر رو بگردیم . خلاصه با دو ماشین حرکت کردیم و اولین جایی که رفتیم یک مال بود که برای بچه ها هم چرخ و فلک و قطار و .. داشت . و تو اون مدتی که ما تو مال گردش می کردیم بچه ها هم چرخ و فلک سوار شدند و داخل کازینویی که مخصوص بچه ها بود کلی بازی کردند و با این چنگک ها یک گوریل بنفش خوشگل هم بردند که کلی خوشحال شدند و بعد بستنی خوشمزه ای خوردیم و دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم فشن مال که یک مال خیلی خوشگل و معروف بود . اونجا هم گشتیم و بعد رفتیم " چیز کیک فاکتوری" که از رستورانهای معروف آمریکا هست یک ناهار عالی خوردیم و ... و دوباره سوار ماشین شدیم و این دفعه یک مال دیگه که اونجا رفتیم یک مغازه ای(*) که مخصوص بچه ها بود و اول از همه یک عروسک پشمالو از موش و خرگوش و خرس و اسب و... انتخاب می کردند بعد می دادند با یک دستگاهی شکمش رو پر می کردند و بعد اونجا کلی اکسسوری از لباس و کفش و عینک و کلاه و هرچی که فکرش رو بکنید برای عروسک بود که می تونستی براش برداری و بعد آخر شناسنامه با اسم دلخواه براش انتخاب می کردی و خلاصه آخر هم که بدترین قسمتش بود می رفتی دم صندوق و پولش رو می پرداختی و واسه تک تک چیزاش باید پول می دادی و آفرین به کسی که ابتکار این رو داشته چون عروسکی که تو مغازه 10 دلار هم نمی خریش رو می ری اونجا 60 -70 تا دیگه حداقلش هست رو پول بابتش می دی تازه بچه ات هم شاکیه که فلان چیزش رو هنوز نخریدم و ... البته ما مهمان میزبانمون بودیم و هرکاری کردیم نذاشت پولش رو بدیم اما در کل واقعا کاسبیه خوبیه .

دیگه بعد این باید برمی گشتیم تا سوار قطار شیم و برگردیم سن دیه گو . مارو رسوندند ایستگاه قطار و خداحافظی و با کلی خاطرات خوش برگشتیم .

* Build a Bear

روزانه های مادر خانومی...

ما را در سایت روزانه های مادر خانومی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 17:46

صفحه بندی